تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
نوشته های روز مره ام


اصن حالم خوب نیس ... اصن تمرکز ندارم ...

مامانم دوباره با آبجی کوچیکه دعواشون شده، البته حق با مامان بود، این خواهر منه که پرروئه:/ ... اقتضای سنشم هستا ولی تحمل یه نوجوون سخته! تحمل منم سخت بود:/ من از اینم بدتر بودم ... خلاصه که بد جور حالم گرفتس ... من خیلی زود تحت تاثیر شرایط قرار میگیرم، خیلی زود یه حرف کوچیک بهم برمیخوره و به قول خودمون گفتنی نازک نارنجی! ... مدیر آموزشگاه زبان باهام بد حرف زد جلوی اون همه آدم ... گفتم چهارشنبه نمیتونم بیام، میشه به جاش پنجشنبه یه تایم دیگه بیام و غیبت نخورم؟ با تریلی از روی شخصیتم رد شد یعنی:/ ... احترامشو نگه داشتم هیچ چی نگفتم اومدم بیرون ولی پکرم، حالم گرفتس، اومدم خونه دعوای مامان و آبجی رو هم که دیدم حالم بد تر شده ... تو این حالت به هیچ وجه دوس ندارم کسی پیشم باشه، کسی باهام کاری داشته باشه یا با کسی حرف بزنم ... هر صدایی که میاد بد تر حالم بد میشه. آبجی رو از تو اتاق انداختم بیرون:/ (از معایب اتاق مشترک همینه دیگه ...) . شایدم به این خاطر از جمع گریزان شدم که ۵ سال تنها بودم،  ۵ سال اختیار همه چیم دست خودم بود ... خوابم بیدار شدنم خوراکم، الان ولی نمیتونم خودم رو با جمع هماهنگ کنم ... مخصوصا مواقعی که حالم بد میشه، دیوونه میشم وقتی کسی در اتاق رو باز میکنه ... شاید فردا که مامان اینا رفتن تا دو هفته ی دیگه بیان، دلم براشون تنگ بشه ... شاید که نه، حتما. ولی الان میخوام تنها باشم و تو وبلاگم خودمو خالی کنم ... اینجا تنها جاییه که دارم، تنها جاییه که خودسانسوری ندارم و میتونم راحت باشم. کاش مامانم یه وبلاگ داشت، میتونست در رو ببنده، نذاره کسی بیاد تو و خودشو تو وبلاگش خالی کنه به جای بدخلقی و غر زدن به بابا ... ولی بازم دمش گرم با من که ساعت ۹ شب خسته از راه رسیدم کاری نداشت و همه ی غر هاشو به بابا زد ... 


یه دانش آموز جدیدم دارم که باید بهش زنگ بزنم. کیس پیچیده ای به نظر میاد با یه ذهن آشفته و وسواس فکری! نوشته هاش که کاملا وسواس فکری رو نشون میداد. کارم سخته ... باید تمرکز کنم بهش زنگ بزنم ...


این وسط بیو ۲ هم هست  ... 

۳۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۲ ۳ ۷ ۱۱۹

نظرات (۳)

  • علی علیزاده
    شنبه ۳۰ دی ۹۶ , ۲۱:۴۲
    سلام اگر خواستید دنبال کنید و تبادل لینک کنیم
  • خانه سلامتی
    شنبه ۳۰ دی ۹۶ , ۲۱:۵۴
    نوشته تون خیلی باحال بود.عمیق بود. به هر حال مدیری گفتن باید داد بزنه دیگه 
  • آنیا بلایت
    يكشنبه ۱ بهمن ۹۶ , ۰۰:۵۴
    تو خونه ماهم بین خواهر و مادرم همین وضعیت جریان داره گاهی وقتا -__- :)) منم همیشه باید نقش قاضی رو داشته باشم و بعدش کلی خواهرم رو نصیحت کنم جوری که ناراحت نشه و نصیحتا خسته کننده نباشن واسش :')) خواهر بزرگتر بودن از این نظر خیلی سخته:))
    • author avatar
      ریزوریوس ❤:)
      ۱ بهمن ۹۶، ۱۰:۰۷
      بخش دومش خیلی سخته، من معمولا از پسش برنمیام:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ریزوریوس هستم:)

ریزوریوس به لاتین یعنی خندان ... اسم عضله ای در صورت هست که باعث خندیدن میشه؛عضله خندانی ... ریزوریوستون همیشه منقبض❤

اینجا سعی میکنم زندگی روزمرم رو ثبت کنم:)